على اكبر دهخدا
1091
امثال و حكم ( فارسى )
اى تو را در عدل كهتر چاكرى نوشيروان * وى تو را در حمله كمتر بندهء اسفنديار . سيد حسن غزنوى قارون بمرد آنكه چهل خانه گنج داشت * نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت . سعدى . زنده است نام فرخ نوشيروان بعدل * گرچه بسى گذشت كه نوشيروان نماند . سعدى . زهى اندر جهاندارى و بيدارى چو افريدون * زهى اندر نكوكارى و هشيارى چو نوشروان . فرخى . زهى بهمت كسرى و فر افريدون * زهى بسيرت جمشيد و داد نوشروان . فرخى . تا تو در ديوان بودى در ديوان ترا * كس نديده است ز درگاه ملك نوشروان . فرخى . آن ملك رسم و ملك طبع و ملك خو كه به دو * هر زمان زنده شود نام ملك نوشروان . فرخى . ترا عدل نوشيروانست و از تو * غلامانت را تاج نوشيروانى . فرخى . بجوى اندرون آب نوشين روان شد * از اين عدل و انصاف نوشين روانى . فرخى . همان سهم تو سهم اسفنديارى * همان عدل تو عدل نوشيروانى . منوچهرى . عدل بازوى شه قوى دارد * قامت ملك مستوى دارد ( عدل شمعى بود جهانافروز * ظلم شه آتشى ممالك سوز . . . ) سنائى . رجوع باسكندر رومى را . . . ، شود . عدل باشد پاسبان كامها * نى بشب چوبك زنان بر بامها . مولوى . عدل ترازوى خداست در زمين ( گفتهاند . . . ) عقد العلى . عدل چون گشت با خلافت يار * نهلند از خلاف و ظلم آثار . ( پيش دستان كه پيش از اين بودند * يكدم از درد سر نياسودند به تو هشتند منزلى آباد * تا از ايشان كنى به نيكى ياد زانچه هست ار بهش ندانى كرد * جهد كن تا بهش توانى خورد سيرت آن گذشتگان بشنو * چون شنيدى بنه اساسى نو خوش زمينى است در عمارت كوش * حاصل رنج خود بپاش و بپوش . . . . ايكه بر تخت مملكت شاهى * عدل كن گر ز ايزد آگاهى . . . . . . عدل بايد خليفه را پس حكم * عدل نبود كجا كند كس حكم عدل بىعلم بيخ و بر نكند * حكم بىعدل و علم اثر نكند تخت را استوارى از عدل است * پادشه را سوارى از عدل است دود دلها بدادگر نرسد * عادلان را بجان خطر نرسد پايدارى بعدل و داد بود * ظلم و شاهى چراغ و باد بود طاق كسرى بداد ماند درست * خانهسازى بداد كوش نخست